
امروزدخترم رابردم دندانپزشکی .یکی ازهمکاران قدیمی به اسم خانم شریفی رادیدم خوشحال شدم ،راستش برای من فرقی نمی کنه که خاطره خوب ازهمکارام داشته باشم یانه وقتی بعدازمدتهااونهارامی بینم خوشحال میشم،بعدرف...
ادامه مطلب
امروزدخترم رابردم دندانپزشکی .یکی ازهمکاران قدیمی به اسم خانم شریفی رادیدم خوشحال شدم ،راستش برای من فرقی نمی کنه که خاطره خوب ازهمکارام داشته باشم یانه وقتی بعدازمدتهااونهارامی بینم خوشحال میشم،بعدرف...
ادامه مطلب
امروزدخترم رابردم دندانپزشکی .یکی ازهمکاران قدیمی به اسم خانم شریفی رادیدم خوشحال شدم ،راستش برای من فرقی نمی کنه که خاطره خوب ازهمکارام داشته باشم یانه وقتی بعدازمدتهااونهارامی بینم خوشحال میشم،بعدرف...
ادامه مطلب
امروزدخترم رابردم دندانپزشکی .یکی ازهمکاران قدیمی به اسم خانم شریفی رادیدم خوشحال شدم ،راستش برای من فرقی نمی کنه که خاطره خوب ازهمکارام داشته باشم یانه وقتی بعدازمدتهااونهارامی بینم خوشحال میشم،بعدرف...
ادامه مطلب
با وجود بودنت با او هنوز هماز یادآوری گاه و بیگاه خاطراتتبه من دست نمیکشیحسرتت را نمیخورمتویی که تکلیفت با خودت هم معلوم نیستنه برای من مرد زندگی خواهی شدنه برای دیگری+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ساعت 9:32  توسط solmaz | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
نمیدونم چرا اینطوری شده چند روز پیش حالم خیلی خوب بود و همش میخندیدم بقول بچه ها انگاری یه بسته کاکائو خورده بودم شب وقتی میخواستم بیام خونه کیف پولم سرکار جا گذاشتم کلی به خنگ بازی خودم خندیدم ولی فردااااااش از اول صبح با یکی از بچه ها حرفیدم با یاداوری یک خاطره مزخرف حالم گرفته شد شبم رفتم خونه تا رسیدم خونه مامانم با یاداوری همون خاطره حالم گرفت دیروز تولد مامان بود کلی خوشحال بودم یک تولد خونگی گرفتیم بجاش از صبح یکی دیدم که کلی حالم گرفته شد روزام یکی در میون سیاه و سفید شده...
ادامه مطلب
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...
ادامه مطلب
دیدم او را آه بعد از بیست سال... گفتم : این خود اوست یا نه ، دیگری ست چیزکی از او در او بود نبود گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری است ؟ هر دو تن دزدیده حیران نگاه سوی هم کردیم حیرانتر شدیم هر دو شاید با گذشت روزگار در کف باد خزان پرپر شدیم از فروشنده کتابی را خرید بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد خواست بیرون رود بی اعتنا دست من در را برایش باز کرد عمرمن بود او که از پیشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او با هم مضون شعری تازه گشت باز هم افسانه مردم شد حمید مصدق هنوزم عاشقانه دوست دارم...
ادامه مطلب
رویای مرگ شاید بهانه ایست برای تحمل کابوسی به نام زندگی...
ادامه مطلب